#عشق_مخفی_پارت_158
به سمت درختايي كه شبيه يه جنگل كوچيك و تشكيل داده بود رفت ...
با عصبانيت دنبالش رفتم:
-وايسا دختره احمق
-احمق عمته
راهشو ادامه داد و تقريبا وسط جنگل بود ساكت و خلوت...
با يه قدم بلند رسيدم بهش و به درخت چسبوندمش!!!
با وحشت و درد نگام كرد:
-چيكار ميكني رواني ؟پشتم درد گرفت!
بي توجه به حرفش گفتم:
ايليا:پس چيزي و توضيح نميدي ؟ها؟اما بايد بفهمي كه اين عادت هات اصلا براي من مهم ني؟حالا بگو؟
فقط تو چشمام نگاه كرد و چيزي نگفت!!
romangram.com | @romangram_com