#عشق_مخفی_پارت_152
بیشعور سرشو عین بز اقوش تکون میداد
این دفعه دیگه صبرم لبریز شده بود و با حرص درون کلامم گفتم:
میشه عادت این سر تکون دادنتو از سرت بندازی
با جوابی ک داد دلم میخواست خفش کنم چلغوز و
گفت: تو حق نداری درباره ی رفتارای من نظر بدی افتاد
اوه اوه اوضاع رو میمردی ببندی فکتو اخه بتوچه دلش میخواد بز باشه بتوچه هان بتوچه
اه ادرینا خاک برسرت تازه میونمون اوکی شده بودا
اینم ک عین بچه هاعه قهر میکنه میره اصن ب درک دلم خواست گفتم
والا با این نوناشون
نشستم صبحونه رو خوردم کامل که شکمم ب التماس افتاد بسمه
...
بدبجور دلم دریا میخواست تصمیم گرفتم برم پیش ایلیا بگم بریم دریا با برداشتن گوشی رفتم پایین از در خروجی رد شدم دیدم ک ایلیا روی نیمکت نشسته داره با تلفن حرف میزنه
رفتم سمتش ک تلفنش تموم شد ولی هنوز ندیده بودتم صداش کردم و مظلوم کردم خودمو و گفتم
romangram.com | @romangram_com