#عشق_مخفی_پارت_148

به صداش كه شبيه مرداي لات كرده بود خنديدم و گفتم:باشه اقامون هرچي شما بگي

ستاره:اها خوبه خانمم!

-حالا نميخواد غيرتي شي ..به چرت گفتنات ادامه نده برو كلاست دير شد خدافظ

ستاره:چرت و شوهر عمت ميگه خدافظ

با خنده از رو تخت پايين اومدم
به طرفم دشويي رفتم پس از انجام كار هاي لازم لباسام و عوض كردم و رفتم پايين..از روي پله نگاش كردم
بللللله ايليا خان نشسته بود و داشت صبحونه خوش اب و رنگ جلو شو ميخورد
وقتش بود بفهمم.....



ايليا:

روي ميز صبحونه اي كه عمو رحمان درست كرده بود و خيلي هم مجلل بود نشسته بودم
به ديشب فكر كردم وقتي از پيش عمو رحمان برگشتم ديدم نيستش رفته بود بالا تو اتاقش

واقعا تعجب كردم من خيلي ادم خود داري بودم اما در مقابل ادرينا...يه جور كشش داشتم يه جور خواستن !نه از اون كشش هااا! فقط در حد اينكه تو اغوشم بگيرمش اصلا اين حس مبهم و درك نميكردم!!!!

romangram.com | @romangram_com