#عشق_مخفی_پارت_110


دلم ميخواست گريه كنم ولي نبايد فكرميكردن ضعيفم واي خدا كمكم كن

صداي در اومد

نور به صورتم خورد چشمامو بسته و باز كردم

يه مرد حدود٤٠ساله داخل اومددد

-به به خانم اهتمام خوشحالم ميبينمت اميدوارم اينجا خوش بگزره بهت خانمي

با اخم نگاش كردم و گفتم:

-چرا منو اورديد اينجا؟چي از جونم ميخوايد؟

-نگران نباش اگه اون پدر يه دندت راه بياد چيزي نميشه ..اما...

به طرفم اومد دستشو به صورتم كشيد

با غيض صورتمو برگردوندم


romangram.com | @romangram_com