#اسارت_نگاه_پارت_261


سکوت کرد. نگاهش دوباره روی آن عکس ثابت ماند. قطره‌های اشک پشت سر هم از چشم‌هایم می‌چکیدند و به طرز نامنظمی روی گونه‌هایم پخش می‌شدند. هر چه اشک می‌ریختم، بغضم شکسته نمی‌شد. با صدایی که به زور در می‌آمد ل**ب زدم:

-من باید برم.

نگاهش ذره‌ای از روی عکس تکان نخورد. لبهایش هم تکانی نخوردند که پاسخ دادنش را نشان بدهند. از روی مبل بلند شدم ولی قبل از اینکه بروم، صدایش مرا در جا متوقف کرد.

-نمی‌خوام از من متنفر بشی. می‌خوام بدونی که هر مرد دیگه‌ای هم جای من بود، با گذر زمان به همین‌جا می‌رسید.

دستم را روی دهانم گذاشتم که صدای گریه‌ام در نیاید. چرخیدم و دوان‌دوان خودم را به اتاقم رساندم. صدای ساعت آونگ‌دار نشیمن هشدار می‌داد که سر ظهر است؛ آن هم چه ظهر دل‌انگیزی!

-آرزو! بیدار نمیشی؟

صدای پسرانه‌اش خیلی آشنا به نظر می‌رسید. به زور پلک‌های سنگینم را تکان دادم و چشم باز کردم. دستم را روی صورتم که پر از اشک‌های‌ خشک شده بود گذاشتم. آنقدر گریه کرده بودم که بی‌آنکه متوجه شوم به خواب رفتم. با صدای گرفته‌ای که به زور در می‌آمد گفتم:

-بیدار شدم آرش.

-من بیام تو؟

-بیا.

آرام در اتاق را باز کرد و با قدم‌هایی بلند به سمتم آمد. روی تخت کنارم نشست. نیمخیز شدم‌ و منتظر نگاهش کردم. نگاهش به جلویش بود و از نیمرخ بی‌تفاوتش، نمی‌توانستم حدس بزنم چه می‌خواهد بگوید.

-آرش چیزی شده؟

بدون آن‌که ذره‌ای نگاهش را به سمت من بکشاند گفت:

-شنیدم بابا باهات راجع به رایان حرف زده...

سکوت کردم و منتظر ماندم تا به حرفش ادامه دهد. سرش به سمتم چرخید و با نگاهی پرافسوس به چشمانم چشم دوخت.

-دیدی دیگه هیچی مثل روز اول نمیشه؟ دیدی دیگه خانواده‌مون مثل قدیم خوشبخت نمیشه؟


romangram.com | @romangram_com