#اسارت_نگاه_پارت_255


چشم باز کردم که نگاهم به سمت چشمانش که از شدت تعجب گرد شده بودند، کشیده شد. لبخند کم زور کجی به رویش زدم و گفتم:

-معلومه که نه!

سرش را به طرفینش چرخاند و گفت:

-پس شما با کی حرف می‌زدید؟!

- با خودم بودم، یادم اومد یه کاری رو یادم رفته بود انجام بدم.

سرش را به پایین حرکت داد و لبخندی کمرنگ به رویم زد. کمی لبخندم را پر‌رنگ‌تر کردم و آنجا را ترک کردم. به اتاقم رفتم و روی تخت نشستم. گریه‌های آرشیدا، حرف‌های رایان، بغض‌های مامان و اخم‌های بابا همه با هم به ذهن کم گنجایشم هجوم آوردند. سریع از روی تخت بلند شدم و به تندی قدم زدم. تصاویر تک‌تک اتفاق‌هایی که افتاده بودند، مثل یک فیلم از جلوی چشمانم رد می‌شدند. کلمه به کلمه‌ی حرف‌هایی که زده شد و جواب‌هایی که داده شدند، مثل یک موسیقی نفرت‌‌انگیز در گوش‌هایم پخش شد. لحظه‌ها، دقیقه‌ها و ساعت‌ها پشت سر هم گذشتند ولی من هنوز در حال راه رفتن در همان چهار دیواری اتاقم بودم. مغزم حتی یک ثانیه هم به خودش استراحت نمی‌داد، شاید می‌خواست استراحت کند ولی نگرانی‌ها به او فرصت لحظه‌ای استراحت نمی‌دادند. با صدای ضربه‌ای که به در اتاق خورد، از شدت ترس از جا پریدم و دستم را روی قلبم گذاشتم.

نفسم را با فوت بیرون دادم‌ و گفتم:

-بله؟

-پدرتون می‌خوان شما رو ببینند خانوم.

قلبم با شدت و سرعتی بیش از حد تپید. آب دهانم را با فشار قورت دادم و گفتم:

-الان میام.

دیگر صدایی نیامد. با قدم‌هایی سریع به سمت در رفتم. استرس بدی در تمام وجودم رخنه کرده بود. من همیشه از وقت‌هایی که بابا خیلی عصبانی می‌شد، می‌ترسیدم و تا همین لحظه و نیز تا ابد، این ترس را در ذاتم با خود حمل می‌کردم. دستم روی دستگیره‌ی در می‌لرزید. تمام توانم را جمع کردم تا دستگیره را پایین بیاورم و در را باز کنم. با قدم‌هایی کُند به سمت اتاقشان رفتم که صدای ناهید خانم درآمد:

-خانوم پدرتون پایین هستند؛ داخل پذیرایی.

سرم را به نشانه‌ی تایید به پایین حرکت دادم و تغییر مسیر دادم. حال من خیلی هم خوب بود که مدام از این طرف به آن طرف می‌رفتم! با سرعت حلزون، خودم را به پذیرایی رساندم. روی یکی از مبل‌ها نشسته بود و به نقطه‌ای در روبرویش چشم دوخته بود. نگاهش را دنبال کردم که به تابلوی بزرگ عکس خانوادگی‌مان که روی دیوار نصب شده بود رسیدم. بغضی بزرگ به گلویم چنگ زد. آب دهانم را محکم قورت دادم و سرم را به سمت بابا چرخاندم. در نگاهش دقیق شدم. فقط غم و حسرت بود که در نگاهش موج می‌زد. با قدم‌هایی مردد به او نزدیک شدم. در فاصله‌ی یک متری‌ کنارش ایستادم و دقیق‌تر نگاهش کردم. موهای جوگندمی خوش‌حالتش چندین برابر بیش از پارسال سفید شده بودند. نگاهم به دو خط چروک کنار شقیقه‌اش که عمیق‌تر از همیشه به نظر می‌رسیدند کشیده شد. مردمک چشمانش همچنان روی عکس متمرکز بود. هر چه منتظر ماندم متوجه حضورم نشد. به ناچار دستم را روی شانه‌اش گذاشتم که سریع به سمتم چرخید. با صدایی که تعجب آن محسوس بود گفت:

_آرزو! تو کِی اومدی؟!

-چند دقیقه بیشتر نیست که اومدم.


romangram.com | @romangram_com