#اسارت_نگاه_پارت_253


-رایان تمومش کن!

نگران به سمتش رفتم و گفتم:

-چی شده بابا؟

دستش را به نشانه‌ی منع جلویم گرفت و گفت:

-چیزی نیست!

نگاهم به سمت مامان که با چشمانی پراشک به بابا خیره شده بود و رایان که لبخندی کج بر ل**ب داشت ولی در اعماق نگاهش، نگرانی موج می‌زد کشیده شد. مامان با قدم‌هایی سست به سمت بابا آمد. دستانش را در موهای بابا فرو برد و با لحنی لبریز از اندوه گفت:

-چرا حرفایی رو می‌زنی که هم بچه‌هامون رو ناراحت کنه هم خودتو؟ عزیزم چرا این کارو با خانواده‌مون می‌کنی؟

بابا هیچ حرفی نمی‌زد. بی‌صدا به چشمان مامان چشم دوخته بود. حس کردم در فضای دو نفره‌ی آن‌ها زیادی هستم. سرم را به سمت رایان چرخاندم. جایی که ایستاده بود خالی بود! بدون آن‌که حرفی بزند رفته بود!

با قدم‌هایی تند از آشپرخانه بیرون رفتم. به حسی که در درونم به من راه نشان می‌داد، گوش کردم و از در پشتی بیرون رفتم. سرم‌ را کمی چرخاندم تا بالاخره رایان را که روی یکی از صندلی‌های آلاچیق سفید کنار استخر نشسته بود، دیدم. سرعت قدم زدنم را تندتر کردم تا هر چه زودتر به او برسم. یک دستش را زیر چانه‌اش گذاشته بود و با انگشتان دست دیگرش روی میز ضربه می‌زد. دقیقا کنارش ایستاده‌ بودم ولی متوجه حضورم نشد! به نقطه‌ای دور خیره شده بود؛ طوری که به نظر می‌رسید افکارش در دنیای کوچک اطرافش سیر نمی‌کرد. صندلی کنارش را عقب کشیدم و رویش نشستم. باز هم متوجه حضورم نشد! دستم را روی دستش گذاشتم که سرش به سمتم چرخید و سوالی نگاهم کرد. آب دهانم را قورت دادم تا از شر بغض مزاحمی که بر گلویم چنگ می‌زد، خلاص شوم. با صدایی که از باقی‌مانده‌ی بغضم کمی می‌لرزید، گفتم:

-رایان این کارها و این حرف‌ها یعنی چی؟! تو واقعا دیگه منو دوستم نداری؟! رایان من خواهرتم! یادت نمیاد از وقتی بچه بودیم هر وقت کسی اشک منو در میاورد، تو باهاش دعوا می‌کردی؟ یادت نمیاد وقتی مامان و بابا خونه نبودن، من و تو خونه رو روی سرمون می‌ذاشتیم؟ یادت نمیاد وقتی گفتم می‌خوام واسه همیشه برم لندن، چقدر با من مخالفت کردی که بمونم و بیشتر کنار هم باشیم؟ یادت نمیاد که...

دستش را روی دهانم گذاشت. حرکت تند سیب گلویش غم و عصبانیتش را به وضوح نشان می‌داد.

-آرزو من همه چی رو یادم میاد! خیلی خوب هم یادم میاد! من هنوزم دوستت دارم! من هنوزم برادرتم! هنوزم اگه کسی اشکتو دربیاره، با دستای خودم می‌کشمش ولی...

سکوت ل**ب‌هایش را به هم دوخت. در چشمانش که درد فراوان درونش را فریاد می‌زدند، خیره ماندم. بغضم با هر لحظه‌ای که از سکوتش می‌گذشت، بزرگ و بزرگتر می‌شد. هر چه بیشتر می‌گذشت تپش نامنظم قلب ناآرامم، از شدت نگرانی افزون می‌شد. به ناچار با صدایی لرزان گفتم:

-ولی چی؟

نگاهش را از من دزدید. سرش را چرخاند و به همان نقطه‌ی نامعلوم قبل خیره شد.

-آرزو نمی‌خوام زیر قولی که بهش دادم بزنم. از خودش بپرس. بابات بهت میگه. اگه نگفت بهم بگو تا من بهش بگم به تو توضیح بده.


romangram.com | @romangram_com