#اسارت_نگاه_پارت_248

-توی این خونه حرفی از اون خیره‌سر زده نمیشه!

همه سکوت کردند و بابا با همان لحن مملو از عصبانیت صدایم کرد:

-آرزو !

سرم به سمتش چرخید. چشمانش از شدت خشم به خون نشسته بودند. ناخودآگاه از شدت ترس سرم را پایین انداختم.

-این قانون شامل تو هم میشه! حق نداری توی این خونه راجع به اون حرف بزنی.

با صدایی بلندتر گفت:

-فهمیدی؟

بغضی بزرگ در گلویم شکل گرفت. زبانم بدجور بند آمد. سرم را به نشانه‌ی تایید به پایین حرکت دادم. بدون این‌که حرف دیگری بزند به سرعت از آشپزخانه بیرون رفت. بابا بهترین سلام و خوش‌آمدگویی ممکن را به من کرد!

به محض آن‌که صدای کوبیده شدن در اتاقشان از طبقه‌ی بالا به گوشم رسید، سرم به سمت مامان چرخید و سوالی نگاهش کردم. کاملا واضح بود بغض کرده است. چشمان میشی‌رنگش با لایه‌ی نازک اشکی که آن‌ها را پوشانده بود، زیر باریکه‌های آفتابی که از پنجره می‌تابید، می‌درخشیدند. دستم را در موهای صافش که مثل ابریشم تازه تنیده‌ شده‌ی کرم ابریشم نرم بودند، فرو بردم. در حالی‌که دستانم را آرام در لابلای موهایش حرکت می‌دادم گفتم:

-مامان تو حق داری گریه کنی و خودتو خالی کنی! تو حق داری در مورد آرشیدا حرف بزنی!

صدای پوزخند رایان را شنیدم ولی به روی خودم نیاوردم و ادامه دادم:

-بهم بگو تو چطور این موضوع رو فهمیدی؟

نگاهش رنگ غم و یاس شدیدی گرفت. با صدایی که از شدت بغض گرفته بود و می‌لرزید گفت:

-آرزو... مَ... من... من...

به لکنت افتاده بود. هر وقت بیش از حد نگران و ناراحت می‌شد به لکنت می‌افتاد. یکی از دستانم را از لابلای موهایش بیرون آوردم و دستش را گرفتم. مثل جسد یخ زده بود! دست‌های مامان همیشه از دستان من گرم‌تر بودند ولی امروز برای اولین‌بار، سردی بیش از حد آن‌ها را حس می‌کردم! سعی کردم رنگ نگاه و لحنم را آرامش بخش کنم. تصویر ماکان با نگاه آرامش‌بخشش در ذهنم نقش بست. صدای پر آرامشش در گوشم پخش شد. حرفی را نمی‌فهمیدم فقط صدایش در گوشم پخش می‌شد. اگر او اینجا بود حتما می‌توانست مامان را آرام کند. چشمانم را محکم بستم و باز کردم تا از فکرش بیرون بیایم. با صدایی که به لحنی آرام‌‌کننده آغشته کرده بودم، گفتم:

-آروم باش مامان! بگو تو چی؟

تند پلک زد. دو قطره اشک از چشمانش ریخت. حس کردم با تفنگی جنگی به قلبم چندین گلوله‌ی متوالی شلیک می‌کنند. با صدایی که کمتر از قبل می‌لرزید گفت:

romangram.com | @romangram_com