#اسارت_نگاه_پارت_242

-می‌خوای تا کِی اونجا وایستی و به در نگاه کنی؟

چشم از در مرتفع خانه گرفتم و به چشمان منتظرش نگاه کردم.

-اومدم.

از کنارش گذشتم و با ورود به حیاطمان نفسی عمیق کشیدم. عطر گل‌های باغچه‌های حیاط، از مزایای اواخر زمستان سفر کردن است. رایان بی‌توجه‌ به اطرافش سریع قدم برمی‌داشت تا وارد عمارت شود ولی من دلم آرام قدم زدن و مرور خاطراتم را می‌خواست. تغییرات زیادی در حیاط ایجاد نشده بود و همین حس آشنای شیرینِ دیرینم را در من زنده می‌کرد. قبل از این‌که به عمارت برسیم آقای ناصری، که از زمانی که به یاد دارم راننده‌ی خانوادگی ما بود، به ستمان آمد و ناباور گفت:

_خانوم! آقا! سلام! خیلی خوش اومدید! ما خبر نداشتیم شما قراره بیاید و گرنه من حتما دنبالتون میومدم!

رایان لبخندی گرم به رویش پاشید و گفت:

-سلام. ممنون از لطف همیشگی‌تون ولی لازم بود خودمون برگردیم.

آقای ناصری سرش را به پایین حرکت داد و گفت:

-هر طور خودتون صلاح می‌دونید.

رایان از کنارش رد شد و گفت:

-فعلا.

با چند قدم دیگر به عمارت رسید و بدون آن‌که منتظر من بماند در را باز کرد و داخل شد. نگاهم را از در عمارت گرفتم و سرم را چرخاندم. لبخندی کج به روی مردی که با مهربانی همیشگی‌اش به من چشم دوخته بود، پاشیدم و گفتم:

-سلام! چرا شما صبح به این زودی بیدار شدید؟!

خنده‌ای کوتاه کرد و گفت:

-از یک سنی به بعد دیگه آدم تصمیم نمی‌گیره چه ساعتی بیدار بشه. ساعتی بیدار میشه که بدنش بهش حکم می‌کنه.

به موهای خاکستری‌رنگِ هم‌رنگ کت و شلواری که پوشیده بود، چشم دوختم و گفتم:

-واسه ما که هنوز مثل روز اولید، پس سنتون زیاد نیست!

romangram.com | @romangram_com