#اسارت_نگاه_پارت_234
-باشه میریم ولی اگه وسط راه نتونستی تحمل کنی یه چیزی برات میخرم.
-فکر خوبیه.
لبخندی کم جان به رویم زد. هنوز هم امواج پشیمانی را در نگاهش میدیدم.
-بریم؟
-ماکان من نگفتم با تو میام!
-خب بریم.
اخمی کردم و گفتم:
-اصلا نمیخوام باهات بیام!
سرم را پایین انداختم و در حالیکه از اتاق بیرون میرفتم، از کنارش رد شدم که ساعد دستم را با دستش گرفت. قبل از اینکه واکنشی نشان دهم به من نزدیکتر شد و دست گرمش را دور شانهی یخ زدهام حلقه کرد. متعجب نگاهش کردم که در جوابم لبخندی زد. سرش را به جلو چرخاند و راه افتاد. با راه افتادنش من هم بالاجبار با او هم قدم شدم. پوفی کشیدم و گفتم:
-ماکان! راحت باش!
-راحتم عزیزم.
بیش از هزار بار واژهی "عزیزم" در ذهنم تکرار شد و با هر تکرارش، یک کله قند در دلم آب شد. ولی همانقدر که شیرین اما عجیب بود؛ به حدی که چشمانم از شدت تعجب گرد شدند. سرم به سمتش چرخید و ناباور گفتم:
-عزیزم؟!
سرش را به سمتم نچرخاند. حتی نگاهش را هم به سمتم نکشاند. لبخندی زد. از نیمرخش هم لبخند زدنش به طرز شگفتانگیزی در دلم مینشست.
-دوست دخترمی دیگه!
اخمی کردم و گفتم:
-عمرا اگه با این دستِ بزنت دوست معمولیت بمونم، چه برسه به دوست دختر نمایشیت!
romangram.com | @romangram_com