#اسارت_نگاه_پارت_231


-بشین بگم پرستار بیاد.

-چرا توی چشمام نگاه نمی‌کنی؟

پوزخند زدم. نگاهش بالا آمد ولی به موهایم دوخته شد.

-چرا توی چشمام نگاه نمی‌کنی ماکان؟ هان؟

نگاهش حتی ذره‌ای بالا نیامد.

-غیرارادی بود.

-چی غیرارادی بود؟

با خشم چشم چرخاند و در چشمانم نگاه کرد. در عمق خشم نگاهش، پشیمانی موج می‌زد اما لحن صدایش به دور از پشیمانی بود.

-زدنت غیرارادی بود!

-اوه واقعا؟!

پوزخندی زدم و ادامه دادم:

-دست روی زن بلند کردن واست عادت شده که زدن من برات غیرارادی بود؟!

اخمی غلیظ ابروهایش را به هم گره زد. چشمانش از شدت عصبانیت به خون نشسته بودند. اولین‌باری بود که در نگاهش، دیگر اثری از آرامش نبود! فقط خشم و پشیمانی بود که در نگاهش موج می‌زد. با صدایی که به زور سعی می‌کرد لحنش را آرام‌تر جلوه دهد گفت:

-تقصیر خودت بود!

پوزخندی صدادار زدم که سریع ادامه داد:

-آره پوزخند بزن ولی روی حرفم می‌مونم. تو بی‌تقصیر نبودی! چطور به خودت اجازه میدی درباره‌ی تموم شدن زندگیت و مَ...ر...گ...


romangram.com | @romangram_com