#اسارت_نگاه_پارت_229
-همراهم کجاست؟
با نگاهش به کنار اتاق اشاره کرد. رد نگاهش را گرفتم که چشمم به کاناپهای افتاد که ماکان روی آن نشسته و خوابش برده بود. دلم برایش ضعف رفت. برای اینکه دیشب گفتم کنار من بماند و تا این حد معذب، شبش را با خوابی ناراحت صبح کرده بود، درحالیکه میتوانست به خانهاش برود و روی تخت گرم و نرمش استراحتی دلپذیر کند. با بلند شدن دستم توسط پرستار نگاهم به سمتش کشیده شد. لبخندی به رویم زد و گفت:
-چیزی نیست. میخوام سِرُمتو عوض کنم. فقط بذار دستت اینجا باشه.
دستم را روی میلهی کنارم تکیه داد و مشغول شد. روی تخت نشستم و به پرستار که که تند کارش را انجام میداد نگاهی انداختم. بیحوصله سرم را چرخاندم که چشمم دوباره به ماکان که برای آن وضع خوابیدنش عذاب وجدان داشتم، افتاد. دلم میخواست بیدارش کنم و بگویم برود و در خانهاش بخوابد، ولی دلم نمیآمد بیدارش کنم. ناخودآگاه به یاد خداحافظی دیشبم با آرشیدا و حال بدی که داشت افتادم. کمکم فکرم به تمام اتفاقهای بدی که افتاده بود کشیده شد. در تمام این قضایا آرشیدا بیتقصیرترین بود و من واقعا درک نمیکنم برای این انتقام احمقانه، چرا آرشیدا باید قربانی میشد. آنقدر فکر و خیال کردم که مغزم به مرز انفجار رسید. با صدای زنگ موبایل ماکان، رشتهی افکارم پاره شد و نگاهم به سمتش کشیده شد. با همان چشمان بسته اخم کرد و کمی در جایش جابجا شد. در آن لحظه دلم میخواست گوشیاش را به دیوار بکوبم تا هزار تکه شود و دیگر با صدایش او را بد خواب نکند. چند لحظه بعد چشمانش را کمی باز کرد و در حالیکه خمیازه میکشید، گوشی را از جیبش بیرون آورد و جواب داد.
-الو.
-نه، امروز نمیام.
-باشه.
گوشی را در جیبش انداخت و به محض اینکه سرش را کمی به سمتم چرخاند، با دیدن من که نشسته بودم و به او چشم دوخته بودم در جا خشکش زد. متعجب پرسید:
-آرزو؟
-چیه؟! من فقط بیهوش شدم ولی توی کما که نرفتم!
اخمی کرد و گفت:
-دور از جون!
لبخند کج کمجانی به رویش زدم و گفتم:
-ممنون.
از روی کاناپه بلند شد و روی تخت کنارم نشست. به دیوار جلویش چشم دوخت. به نیمرخ صورتش خیره شدم.
-آرزو دلم میخواد همهی چیزهایی رو اذیتت میکنند رو بهم بگی، واسه همین نگاهت نمیکنم که راحت حرف بزنی. مطمئن باش میتونی روی من به عنوان یک آدم امین حساب باز کنی و خودت رو از تنهایی تحمل کردن غمهات نجات بدی.
romangram.com | @romangram_com