#اسارت_نگاه_پارت_221
-مراقب پاهات باش که نشکنن انقدر باهاشون پیاده میری.
خندهای دلنشین کرد و چرخید که پیادهروی طولانیاش را آغاز کند. بالاجبار پشت رُل نشستم و راه افتادم. به چشم برهم زدنی به خانهام رسیدم. با اگنس سلام کردم و بدون اینکه حتی لباسم را در بیاورم به آرشیدا زنگ زدم. با هر بوقی که تلفن میزد، دلهرهی من هر لحظه شدید و شدیدتر میشد. مدام در اتاقم راه میرفتم تا بلکه کمی از نگرانیام کم شود. بالاخره بعد از چهار بوق جواب داد.
-آرزو رسیدی خونه؟
نفسی عمیق کشیدم و روی تخت نشستم.
-آره، زود بگو چی شده؟
مکثی نسبتا طولانی کرد و سپس با صدایی آهسته و لرزان گفت:
-از خونهمون رفتم...
مکثی کرد و ادامه داد:
-واسه همیشه...
-چی؟! چرا چرت و پرت میگی؟!
تند گفت:
-دارم جدی میگم! الان خونهی بابابزرگم، با بابا خیلی بحث کردم و آخرش...
نفسی طولانی و پر لرزش کشید. آب دهانش را با صدای بلندی قورت داد و با صدایی که بیش از پیش میلرزید، گفت:
-آخرش به من گفت از خونهم برو بیرون!
-آرشیدا تو چی داری میگی؟! بابا که الکی تا این حد عصبانی نمیشه! اونم از دست تو که انقدر دوستت داره!
صدای پوزخند و به دنبالش صدای عصبیاش را شنیدم که گفت:
romangram.com | @romangram_com