#اسارت_نگاه_پارت_211


-البته! می‌بینیم کی آخرش تسلیم میشه.

-می‌بینیم.

-خب جریمه‌ی بازنده چیه؟

-هر چی که برنده بخواد چطوره؟

-خوبه.

آن‌قدر هیجان داشتم که قلبم تند و محکم به قفسه‌ی سینه‌ام می‌کوبید. توان نگه داشتن مِنو در دستانم را نداشتم! سریع آن را روی میز گذاشتم و به ماکان که با آرامش تمام، منوی دستش را ورق می‌زد و دقیق به هر صفحه‌اش نگاه می‌کرد چشم دوختم. اصلا نمی‌دانستم این بازی که از آن حرف می‌زدیم چه بود و چه خواهد شد و اصلا چه کسی چرا تسلیم می‌شود و برای همین، هیجانی توام با استرس تمام وجودم را به بازی گرفته بود. با همه‌ی این‌ها یک چیز را خوب می‌دانم و آن‌هم این است که ماکان، باید تاوان نادیده گرفتن احساساتم را پس بدهد.

-چرا این‌جوری به برنده نگاه می‌کنی مادمازل؟

سرش همچنان پایین بود و نگاهش روی صفحه‌ای از منو چرخ می‌خورد. پوزخندی زدم و گفتم:

-حالا کی به تو این امید کاذب رو داده که تو برنده‌ای؟!

سرش را بالا آورد و نگاهش را از منو گرفت. نگاهی پراطمینان به من کرد و گفت:

-امید کاذب کجا بود؟! حقیقت محضه.

لبخندی کج زدم و گفتم:

-هنوز مونده تا حقیقت رو بشه!

لبخندی عریض به رویم زد و گفت:

-بالاخره می‌فهمیم حقیقت چیه و به نفع کیه.

چشمکی به من زد که به دنبالش، از حرص دستم را در موهایم فرو بردم. لبخندش محو شد و نگاهش پر از جدیت شد. انگشت اشاره‌اش را تهدیدوار جلویم به طرفین حرکت داد و گفت:


romangram.com | @romangram_com