#اسارت_نگاه_پارت_207


-ظاهرش که پسند شد حالا اصل کاری مونده.

لبخند و نگاهش رنگ شیطنت گرفتند و گفت:

-ببینم در چه حد خوش‌پسندی.

لبخندی کج زدم و گفتم:

-انقدر زیاد که حد نداره.

باصدایی که شیطنت از آن می‌بارید گفت:

-چه از خود راضی!

کیفم را از روی صندلی عقب برداشتم و محکم بر شانه‌اش کوبیدم و گفتم:

-ادای منو در نیار!

لبخندش عمیقتر شد و گفت:

-باور کن دست خودم نیست! آخه تو نمی‌دونی وقتی حرص می‌خوری، چقدر بامزه میشی!

کیفم را باشدت و قدرتی بیش از قبل به شانه‌اش کوبیدم و گفتم:

_یک‌بار دیگه ادامو در بیاری، قهوه مهمونت نمی‌کنم!

گویی بچه شده بودم! کارهایی که یک دختر نهایتا در بیست سالگی‌اش انجام می‌دهد، در سی سالگی‌ام انجام می‌دادم! با دستش کیفم را گرفت و با لبخندی که هنوز هم بر لبش باقی مانده بود گفت:

-تهدیدت هم متفاوته؛ ...

خنده‌ای کوتاه کرد که نگاهم به سمت حفره‌های روی گونه‌هایش کشیده شد. خنده‌اش بند آمد و با لبخند به جا مانده از آن خنده، ادامه داد:


romangram.com | @romangram_com