#انسانم_آرزوست_پارت_193
دوباره سکوت سنگین فضا گریبان گیر همه میشه!
_خواهر من فقط یه دختر نبود...خواهر من فقط یه زن نبود...خواهر من فقط یه انسان نبود!خواهر من اسطوره بود... اسطوره ی زن بودن،اسطوره ی شجاعت،اسطوره ی انسانیت!!!
سرش رو پایین میندازه و انگشت شصت و اشاره ی دست ازادش را روی چشم هاش فشار میده...فقط صدای ناگهان تحلیل رفته ی نابود شده ای رو از پشت میکروفون میشنوم:
_معذرت میخوام...
و بعد ماهانی که به سختی سن رو ترک میکنه....ماهانی که میشکنه...ماهانی که فرو میپاشه!!!!!همچنان سکوت سنگینی حاکم بر فضاست...پدر مهتا که کنارم نشسته دستش رو میذاره روی شونه ام...نگاهش میکنم...به پهنای صورتش اشک میریزه...با نگاهش ازم خواهش میکنه...پلک هاشو روی هم میذاره و شونه ام رو فشار میده...قلبم از شدت درد عمیقی که بهش تحمیل شده فشرده میشه...دستم رو اروم میذارم روی دست نا توان و لرزونش...با اظهار تاسف سرم رو تکون میدم و از جام بلند میشم....میرم سمت سن...پشت میکروفون می ایستم و زیر لب شروع میکنم به زمزمه کردن شعری که نا خود اگاه در ذهنم تداعی شده...
_از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مُرد!
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
romangram.com | @romangram_com