#انسانم_آرزوست_پارت_189
دوباره لبخند میزنم....به سختی میتونم حتی عضلات کوچیک لبمو برای خندیدن تکون بدم....یوسف رو میبینم که شبانه روز بالای سرمه...خیلی بهم کمک میکنه....بهم میرسه...گاهی بالای سرم تا صبح اشک میریزه...چرا؟مگه غیر از اینه که ادم فقط برای عزیزانش از این کار ها میکنه؟
با صدایی شبیه صدای هلیکوپتر چشم هامو باز میکنم....همه جا تاره...چند بار پلک میزنم....گلوم خشک شده....به سختی نفس میکشم....یه سایه میاد بالای سرم...با دقت بیشتری نگاه میکنم...قلبم از حرکت می ایسته...باروو!!!
***
_مهتا؟
_باروو!!!!؟؟
وحشت زده نگاهم میکنه...چشم هاش پر از اشک میشه....
_مهتا منم!
لبخند میزنم...
_میدونم باروو...میدونم!
چهره اش از شدت درد میره تو هم....سرش رو برمیگردونه و دستش رو میذاره روی دهنش....با نگرانی نگاهش میکنم....یعنی چشه؟
دستم رو با تمام توانی که دارم به سختی بالا میبرم و میذارم روی گونه اش....
_باروو؟؟
دوباره با درد نگاهم میکنه...
_ باروو زنده بمون!قول بده که زنده میمونی!!!!
_ مهتا دووم بیار....داروو داره میرسه!
romangram.com | @romangram_com