#انسانم_آرزوست_پارت_176
با چشم های اشکی خیره میشم توی چشم هاش که از پشت پرده ی اشک روشن تر و شفاف تر به نظر میرسن...برای اخرین بار ناله میکنم...
_خواهش میکنم!!!
تیری در تاریکی....اخرین تلاشم برای زنده ماندن بدون باروو!!!یوسف سرش رو میندازه پایین و از جاش بلند میشه...
منو هم از روی زمین بلند میکنه و زیر لب میگه:
_خدا منو لعنت کنه!!!
پس از مکث کوتاهی میگه:
_دنبالم بیا...
تیر در تاریکی برای اولین بار به هدف خورد!!!تمام وجودم از شادی مملو میشه...دلم میخواد خم شم و دستش رو ببوسم...ولی تکه پاره های غرور له شده ی بدبختم چنین اجازه ای رو بهم نمیده...اگر جریحه دار شده،اگر خوار و ذلیل شده،اگر ناچیز و تحقیر شده،اما نیست نشده...هنوز هست و همین بودنش اجازه ی انجام خیلی از کارهایی که شاید میشد که بشه و من نکردم رو ازم سلب میکنه!!این غرور لعنتی دیگه بهم اجازه ی فراتر از این رفتن رو نمیده!!!!دیگه نه....نه بیشتر از این!!!
دوباره میشم مهتای یخی...سرد،خشک،بی احساس!میشم روح مرده ی دختری در جسم ساخته شده از سنگ تراشیده!!! صدایی که از حنجره ام خارج میشه مثل صدای ضبط شده ی زنیست که گاهی پشت تلفن میگه:"دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد!"و چقدر بد و بیراه نثارش میشه بخاطر این جمله ی کوتاه نا امید کننده اش!!!
_ ممنونم!!!
با اخم زمزمه میکنه:
_برای اینکه بهت اجازه میدم با دستای خودت خودتو نابود کنی ازم تشکر میکنی!؟
اخم میکنم... دیگه چیزی نمیگم و منتظر دنبالش راه میفتم...کاش میفهمید که نابودی من مهم نیست!!!!مهم دیدن باروو یکبار دیگه برای همیشه است!
***
با درد عمیقی که توی قلبم میپیچه نگاهش میکنم...با قدم های شمرده به تخت نزدیک میشم...دورتا دورش رو پارچه های اغشته به خون و استفراغ احاطه کرده ان...دوباره گریه ام شدت میگیره...نگاهم از روی چشم های بسته اش میلغزه روی دست های بی جونش...
romangram.com | @romangram_com