#الهه_شرقی_پارت_93
- نه، براي من فرقي نمي كنه.
الين و ديويد كه چيزي از صحبتهاي آن دو نميفهميدند، با تعجب به آنها نگاه مي كردند. رابين به ديويد لبخندي زد و به انگليسي چنان با سرعت جمله اي را بر زبان راند كه كيميا حتي يك كلمه از آن را هم نفهميد. فقط وقتي جمله اش پايان يافت، ديويد به سوي او برگشت و لبخند زد.كيميا چشم غره اي به رابين رفت و با حالتي عصبي پرسيد:
- چي بهش گفتي؟
رابين لبخندي زد و پاسخ داد:
- زياد مهم نيست.
كيميا نيز حالتي بي تفاوت به خود گرفت و چيزي نگفت. ديويد و رابين با زبان انگليسي با هم مشغول صحبت شدند و رابين چنان گرم گفتگو بود كه كيميا احساس كرد وجود او را كاملاً فراموش كرده. با بي حوصلگي شيشه را پايين زد و به تماشاي خيابانها مشغول شد. رابين از داخل آينه نگاهي به او كرد و گفت:
- سرما نخوري مادموازل كوچولو.
romangram.com | @romangram_com