#الهه_شرقی_پارت_79
الين با تعجب به كيميا نگاه كرد. رابين گ.يا تازه متوجه حضور او شده بود، دستش را دراز كرد و اين بار با زبان انگليسي با الين به گفتگو پرداخت. بعد دوباره رو به كيميا كرد و اين بار با همان لهجه ي فارسي جالبش گفت:
- خوشحالم كه شما رو اينجا مي بينم.
- به من نگفته بوديد اينجا درس مي خونيد.
رابين با بي تفائتي زيبايي، يكي از شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
- فكر نمي كردم لازم باشه، ولي به هر حال فعلاً اينجا هستم و اگه به كمك احتياج داشتيد مي تونيد روي من حساب كنيد.
و بعد بي آن كه منتظر پاسخ كيميا بماند در حالي كه براي الين سر تكان مي داد، با گفتن كلمه (( روز بخير)) به عقب برگشت. وقتي از او فاصله گرفتند، الين خنده اي كرد و گفت:
- مي بيني پسر خيلي جالبيه. به قول ديديد بيحساب و كتابترين زندگي دنيا رو داره. اما با اين حال آدم خيلي موفقيه. راستي اون به تو چي گفت:
romangram.com | @romangram_com