#الهه_شرقی_پارت_670
و بعد بي آنكه حرف ديگري بزند به طرف در خروجي رفت. مادر به دنبالش دويد و چند بار صدايش كرد، اما او بي اعتنا وارد حياط شد و به طرف در دويد و مادر ناچار بازگشت.
كيميا پشت در لحظه اي توقف كرد. با پشت دست اشكهايش را پاك كرد، سر و وضعش را مرتب و در را باز كرد و قدم به كوچه گذاشت. لحظه اي به آبي آسمان خيره شد. نور آفتاب چشمانش را زد. دستش را سايبان چشمها كرد و بي حوصله نگاه از آسمان برگرفت، اما هنوز آبي آرام آشمان، چشمانش را نوازش مي داد، گويا آسمان از او چشم بر نمي گرفت. چند بار پلك زد ولي چيزي عوض نشد جز آنكه حالا لبهايي به رويش لبخند مي زد كه برايش آشنا بود. با تعجب به نقطه ي مقابلش خيره شد و از ديدن او كه درست روبهرويش ايستاده بود به شدت جا خورد. طوري كه احساس كرد قدرت تكلمش را از دست داده است. باز به او نگاه كرد و سعي كرد چيزي بگويد، اما گويا غير ممكن بود. صداي نرم او كه در گوشش نشست كمي از حيرتش كاست.
- سلام الهه من!
- س...سلام... تو... تو اينجا چه كار مي كني؟
- اومدم به ديدنت.
romangram.com | @romangram_com