#الهه_شرقی_پارت_659
- پس خودت راستش رو بگو ببينم. زود باش.
- مامان باور كن منم تا اون روز بي اطلاع بودم، وقتي حرفاي عمو نادر رو براش گفتم از عمو طرفداري كرد و گفت كه حرفاي اون بيچاره واقعيت داره و رابين راجع به من با پدرش صحبت كرده.
اختر خانم ببا صداي بلند خنديد اما خيلي زود خنده از لبانش محو گرديد و با نگراني به كيميا گفت:
- ولي دخترم، اينا مي گن اون پسره هرزه است. به درد زندگي نمي خوره. مگه خالش رو هم نديدي كه نتونست دو سال با عموت زمندگي كنه؟
- از كجا معلوم كه عيب از عمو نباشه؟
- اصلاً ما با اونا چه كار داريم؟ من دارم از اين پسره حرف مي زنم... اصلاً همه اين حرفا به كنار، جواب بابات و كاوه رو چي مي خواي بدي؟ اردلان چي ميشه؟
- مادر جون من كي گفتم كه به پيشنهاد رابي جواب مثبت دادم؟ از اون گذشته پدر و كاوه بايد بدونن كه من انقدر بزرگ شدم كه بتونم براي خودم تصميم بگيرم. اردلان هم كه تكليفش از همون اول روشن بوده، بره سراغ زندگيش. من با اون هيچ كاري ندارم.
romangram.com | @romangram_com