#الهه_شرقی_پارت_653
- پس قضيه خيلي جديه؟
- آره مامان. اون چند وقتا كه زنگ زده بود ايينجا كلي سفارش مي كرد كه مراقب تو باشيم و يه وقت گول پول و پله ي اين پسره رو نخوريم. ما هم كه از همه جا بي خبر بوديم. خلاصه كلي از اون پسر و خانواده اش بد گفت.
- غلط كرد.
- چي؟
- بابا اين عمو رو ولش كن، يه روده راست تو شكمش نيست.
- خدا مي دونه... حالا تو اين چيزا رو واسه چي مي خواي بدوني؟ تو كه به كاوه گفته بودي روحت هم از اين جريانات خبر نداره.
كيميا در مقابل نگاه پرسشگر مادر سر به زير انداخت و سكوت كرد. مادر دوباره پرسيد:
romangram.com | @romangram_com