#الهه_شرقی_پارت_648

- قضيه اش چيه؟

كيميا لحظه اي سكوت كرد بعد چند بار سرش را تكان داد و گفت:

- فكر مي كنم خيلي خوابت مياد. برو بخواب.

و از پله ها بالا رفت.

تهران باز هم مثل هميشه بود. همان تابستانهاي گرم و نفس گير، همان گردشها و ديد و بازديدها و همان بحث هاي كلافه كننده. اما آنچه در اين ميان برايش عجيب بود اين بود كه هيچ كس اسمي از رابين نمي آورد. بعد از بحثي كه در اولين شب با كاوه داشت حتي او نيز ديگر اسمي از رابين نبرد و فرصتي را پيش نياورد كه كيميا حرفهايش را بزند. تنها چيزي كه اعصاب كيميا را آشفته مي كرد آمد و رفت هاي مستمر اردلان و صحبتهاي تكراري او بود كه به هر طريق قصد داشت دل كيميا را به دست آورد.

بعد از ظهر جمعه اي گرم و آرام بود و كيميا تقريباً چهار ساعت خوابيده بود، اما هنوز هم احساس خستگي مي كرد. با بي ميلي از روي تخت برخاست، دوش آب سردي گرفت و به طبقه پايين رفت. مادر در آشپزخانه مشغول كارهاي هميشگياش بود. و پدر در حياط با ماشينش ور مي رفت. كيميا وارد آشپزخانه شد و سلام كرد. مادر نگاهي به چشمان پف كرده اش كرد و گفت:

- سلام خانم، چه عجب از خواب پا شدي.


romangram.com | @romangram_com