#الهه_شرقی_پارت_633

- گوش كن، گوش كن... شماره پرواز من بود نه؟ خب من ديگه بايد برم.

- بذار چمدونت رو بردارم... اون ساك دستي رو هم بده به من.

- ممنون.

- از اين طرف بيا خانم.

كيميا لبخندي زد و همراه رابين به راه افتاد. در آخرين لحظه قبل از آن كه از رابين جدا شود بار ديگر ايستاد و گفت:

- پس خيالم راحت باشه كه رو حرفام خوب فكر ميكني؟

رابين با حالتي خاص نگاهش كرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com