#الهه_شرقی_پارت_620
- مي گم شايد پدرم واقعاً چيزي گفته باشه.
- پدر تو؟! وقتي پدرت هيچ وقت منو نديده و نمي شناسه، چطور ممكنه حرفي در موردم زده باشه؟
رابين باز سكوت كرد و كيميا كه حالا حس كنجكاويش حسابي تحريك شده بود پرسيد:
- تو چيزهايي مي دوني كه من ازشون خبر ندارم. اين طور نيست؟
رابين موجي از آبي ترين نگاه هايش را به صورت كيميا پاشيد و گفت:
- حقيقتش رو بخواي من راجع به تو با پدرم صحبت كردم.
كيميا از جا پريد و با تعجب پرسيد:
romangram.com | @romangram_com