#الهه_شرقی_پارت_607
- باز گفت كيميا... بابا كيميا مرد. ديگه دست از سرش بردار.
و قبل از آنكه كاوه پاسخي دهد گوشي را محكم روي دستگاه كوبيد و گفت، ((خدا لعنتت كنه عمو، همه كارات مايه ي عذابه.))
بعد با همان حال عصبي از در خارج و چون هميشه راهي كنار سن شد، تا در كنار آبهاي آرام آن آرامش از دست رفته اش را باز يابد. وقتي كنار رودخانه هميشه آرام شن رسيد، بي اختيار به ياد اولين روزهاي سفرش به پاريس افتاد. شايد آن روزها هيچگاه تصورش را هم نمي كرد كه روزي براي ماندن در پاريس دنبال بهانه اي بگردد، ولي اكنون عاملي او را به ماندن تشويق مي كرد گرچه اطمينان داشت كه حرفهاي عمو نادر دروغي بيش نيست.
من تقريباً تموم كارامو كردم . به زودي مي رم خونه.
- اميدوارم تعطيلات بهت خوش بگذره و يادي هم از ما بكني.
- ممنونم. اميدوارم تو و ديويد هم روزاي خوبي داشته باشيد.
- راستش رو بخواي كيميا، من و ديويد حرفامون رو با هم زديم و به زودي با هم ازدواج مي كنيم.
romangram.com | @romangram_com