#الهه_شرقی_پارت_603
- مثل اينكه تو قصد نداري با من كنار بياي. باشه خودت مي دوني و بابا.
- حالا بهتره تو گوش كني كاوه. بيخود منو تهديد نكن. من هنوز درسم تموم نشده و تا وقتي هم كه تموم نشه قصد ندارم برگردم تهران. نه تو، نه پدر و نه هيچكس ديگه اي هم نمي تونه منو وادار كنه كاري رو كه نمي خوام انجام بدم... تازه اونوقت هم اگه دلم بخواد برميگردم و اگه نخوام همين جا مي مونم و كار مي كنم.
- تو داري شوخي مي كني، اينطور نيست؟
- به نظر تو، من آدم شوخي هستم؟
- نمي دونم چي بگم. اما لازمه بدوني كه عمو جونت داره از اون زن فرنگي بي بند و بارش كه خاله ي محترم شازده پسر شماست جدا ميشه.
كيميا باز هم غافلگير شد. فكرش را هم نمي كرد آن درست حالا. با اين حال با لحني عصبي گفت:
- اين به من چه ارتباطي داره؟
romangram.com | @romangram_com