#الهه_شرقی_پارت_597
- تو واقعاً نمي خواي بذاري من امشب اينجا بمونم؟
- نه امشب و نه هيچ شب ديگه اي.
كيميا ناباورانه به رابين نگاه كرد. آبي چشمانش، صداقت گفتارش را فرياد مي كشيد، اما نگاهش همچنان تبدار و پر تمنا بود و گويا كيميا را بر سر زيباترين دو راهي زندگي اش مردد مي كرد.
فصل نهم
- چند مرتبه مي پرسي ديگه چه خبر؟ بناست خبر خاصي باشه و من بي اطلاعم؟
- مي خوام خودت بگي كيميا.
romangram.com | @romangram_com