#الهه_شرقی_پارت_592
كيميا به سختي خنده اش را مهار كرد و گفت:
- رابين... رابين به اعتقاد من، تو واقعاً ديوونه اي.
رابين خنده اي كرد و پاسخ داد:
- و اين بده يا خوب؟
اين بار كيميا هم با صداي بلند خنديد، اما خيلي زود خنده روي لبانش خشك شد، چهره اش درهم رفت و نگاهش رنگ غم به خود گرفت و بعد آهسته گفت:
- كاش اينو مي فهميدي كه فاصله بين من و تو بيشتر از اونيه كه با اين چيزا پر بشه.
رابين با حالتي كلافه چند بار سرش را به طرفين تكان داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com