#الهه_شرقی_پارت_590
- نه عزيزم. اين چه حرفيه؟ نكنه فراموش كردي كه بهت گفتم تو هر حقي روي من داري؟
- حتي حق شرط بندي؟
- آره شيطون. حتي شرط بندي.
نگاه كيميا رنگ تازه اي به خود گرفت و لبهايش به خنده باز شد و ببعد از مكث كوتاهي گفت:
- ببين رابين، تو خودت خوب مي دوني كه من نميتونم شب رو اينجا بمونم و شايد بهتر بود تو، تو آپارتمان همون دوستت مي موندي.
باز اخمهاي رابين درهم رفت و گفت:
- مطمئن باش كه من حالا راجع به تو خيلي چيزها مي دونم و قبل از اين كه برگردم حتي يك لحظه هم فكر نكردم كه تو امشب اينجا مي موني، اما در مورد موندن خونه دوستم... واقعاً برات متأسفم، چون اون امشب از من خواهش كرد كه براي هميشه گورم رو گم كنم. گفت كه ديگه دلش نميخواد هيچوقت چشمش به من بيفته.
romangram.com | @romangram_com