#الهه_شرقی_پارت_571

كيميا كه هيچ فكر نمي كرد رابين صداي آن دو را شنيده باشد با تعجب به رابين نگاه كرد و چون او را بيش از اندازه عصباني ديد گفت:

- چيز مهمي نبود رابين خواهش مي كنم... بچه ها منتظر كيك هستند. بهتر نيست زودتر كيك رو ببريم؟

باز لبخند روي لبهاي رابين نشست. اريكا را كنار زد و گفت:

- پس بيا جلو تا كيك رو ببريم.

باز لبخند روي لبهاي رابين نشست. اريكا را كنار زد و گفت:

- پس بيا جلو تا كيك رو ببريم.

اريكا با نارضايتي گامي به عقب برداشت و رابين و كيميا دوباره كنار كيك قرار گرفتند و فرياد تولدت مبارك بچه ها در سالن پيچيد. كيميا روي هر طبقه كيك، برشي زد و بچه ها به افتخارش دست زدند و هورا كشيدند و مشغول كيك خوردن شدند.


romangram.com | @romangram_com