#الهه_شرقی_پارت_551
- جهنم طلبت، اتاق سومي، يادت نره.
و رابين همان طور كه با حسرت رفتنش را نظاره مي كرد، زير لب زمزمه كرد:
- باشه الهه ي من...
كيميا با شتاب در اتاق سوم را باز كرد و گفت:
- عصر بخير!
زني كه روي تخت نشسته بود، با ورود غير منتظره كيميا از جا جهيد و با لكنت پاسخ داد:
- عصر بخير!
romangram.com | @romangram_com