#الهه_شرقی_پارت_528

- مايكل رو ديديم يه ساعت هم معطلمون كرد كه يه چيزي بگه ولي بعد كمي با كيميا بحث كرد و گذاشت رفت. ما هم نفهميديم كه بالاخره بنا بود چي بگه.

- پسره ي احمق... خوبه يه كاري رو به اين پسره بسپاري.

- بالاخره مي گي چه خبره يا نه؟

- خبر؟ خبر خاصي نيست فقط بنا بود كه ما يه جشن بگيريم.

كيميا با شنيدن كلمه ي جشن، به ياد آن جشن كذايي سال نو افتاد و با حالت خاصي گفت:

- اَه بازم جشن؟

ديويد كه از حالت كيميا خنده اش گرفته بود، گفت:


romangram.com | @romangram_com