#الهه_شرقی_پارت_523

مكيميا با تعجب به الين نگاه كرد و گفت:

- تو چي داري مي گي؟

الين خنده اي كرد و گفت:

- عصباني نشو عزيزم، بيا بريم كه خيلي كار داريم.

كيميا در سكوت همراه الين به راه افتاد، اما چند گام كه رفتند درجا ايستاد و گفت:

- الين تو هم واقعاً فكر مي كني كه رابين ديوونه شده؟

الين با مهرباني خنديد و گفت:


romangram.com | @romangram_com