#الهه_شرقی_پارت_520
- خيلي دلم مي خواد بدونم تو خودت مي دوني داري با اين پسره چه كار مي كني؟ آخر اين قصه چيه؟
كيميا باز نگاهش كرد و پاسخي نداد. شايد به اين خاطر كه حرفي براي گفتن نداشت. بعد از چند لحظه سكوت و وقتي الين اطمينان پيدا كرد كه كيميا هيچ حرفي براي گفتن ندارد، به جاي او پاسخ داد:
- تو دوباره شروع كردي مايكل...؟ اصلاً به تو چه ربطي داره؟ اون دهن گشادت رو ببند و حرف اصلي رو بزن. يه ساعته ما رو اينجا معطل كردي.
مايكل لبخند پر تمسخري زد و با لحن پر معنايي گفت:
- به من چه ربطي داره. تقصير الهه رابينه كه سه ساعت سر جلسه امتحان مي شينه.
و باز روي كلمه الهه تأكيد كرد. كيميا از جا بلند شد و در حالي كه به راحتي در چشمان او چشم دوخته بود گفت:
- باشه حالا كه تو اين طوري مي خواي منم حرفي ندارم. آره آقا، من الهه رابين هستم. تو چرا ناراحتي؟ نكنه پيش از اين به تو هم قول ازدواج داده بود؟
romangram.com | @romangram_com