#الهه_شرقی_پارت_508
اين بار رابين در حالي كه لبخند مي زد به جاي پاسخ، سر تكان داد. كيميا با تعجب از پنجره بيرون را نگاه كرد و چون اطرافش را غريبه ديد پرسيد:
- اينجا كجاست؟
- وقتي قرار بود سركار خانم رو بيش از يك ساعت و نيم با ماشين بگردونم، مسلماً مجبور بودم كه از پاريس بيرون بيام، چون سر و صداي خيابونها نمي ذاشت راحت استراحت كني.
كيميا باز به بيرون نگاه كرد و با تعجب گفت:
- باورم نميشه اين همه وقت... البته فكر نمي كنم خواب مطلق هم بوده باشم.
رابين لبخندي زد و زير لب تكرار كرد:
- خواب مطلق.
romangram.com | @romangram_com