#الهه_شرقی_پارت_503
- تو واقعاً احمقي.
و بعد دلسوزانه بازوهاي كيميا را در دست فشرد. كيميا سرش را به شانه او تكيه داد و در ميان گريه گفت:
- الين... من... چه كار كردم؟
كيميا يكباره ايستاد. چشمان خسته اش را به الين دوخت و گفت:
- نه. من نميام.
romangram.com | @romangram_com