#الهه_شرقی_پارت_501

- تو منو متعجب مي كني، چون امشب به كاري دعوتم كردي كه تا قبل از اين هميشه منعم ميكردي.

كيميا ناگهان به خود آمد. چيزي در وجودش منفجر شد. دهانش را باز كرد تا خواسته اش را پس بگيرد، اما ظاهراً ارتباط از سوي رابين قطع شده بود.

لحظه اي گنگ و مبهم به الين و اريكا نگاه كرد. اريكا گوشي را از ميان پنجه بي حركت كيميا بيرون كشيد و گفت:

- تموم شد؟

كيميا سر تكان داد. او لبخند فاتحانه اي زد و گفت:

- مرسي. همين الان مي رم.

الين حيرت زده به كيميا نگاه كرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com