#الهه_شرقی_پارت_485

و باز سكوت كرد. كيميا كه ديگر واقعاً كلافه شده بود با خشم گفت:

- يه مرتبه بگو رابين ديشب مرد و خيال همه مون رو راحت كن.

اريكا و الين با تعجب به كيميا نگاه كردند و او كه دانست باز هم زياده روي كرده با حالتي عصبي سر تكان داد و گفت:

- خيلي خب معذرت مي خوام، ولي تو خانم كوچولو راستي راستي آدم رو ديوونه مي كني.

اريكا نيمچه لبخندي زد و پاسخ داد:

- من اصلاً نمي دونم چه طوري بايد بگم.

و كيميا با پوزخند رو به الين كرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com