#الهه_شرقی_پارت_466
رابين با صداي بلند خنديد و گفت:
- پيش به سوي لگن قراضه.
و بعد باز كيف كيميا را به سوي خود كشيد.
اولين بار كه پس از بازگشت كيميا از تهران تلفن او را خواست، قلبش به طپشي عجيب درآمد و براي لحظه اي در پاسخ گفتن دچار ترديد شد ولي باز پشيمان شد و ناچار به سرعت پله ها را به سوي طبقه پايين طي كرد و گوشي را برداشت و مردد گفت:
- بله.
و همان صدايي را كه توقعش را داشت پاسخ داد:
- سلام خانم خانمها.
romangram.com | @romangram_com