#الهه_شرقی_پارت_462

- نه بهش زنگ زدم.

- از عمو پرسيدي چرا من رفتم تهران؟

- نه اينطور مستقيماً.

كيميا سرش را پايين انداخت. رابين در فاصله كمي از او ايستاد و باز نگاهش حالتي كودكانه يافت و مظلومانه پرسيد:

- يعني نمي شه به من بگي قضيه چي بوده؟

كيميا لبخندي زد و پاسخ داد:

- خبر خاصي نبود ديوونه.


romangram.com | @romangram_com