#الهه_شرقی_پارت_458
بعد سرش را بالا آورد، اما هيچ كس در اتاق نبود. خودش هم نمي دانست رابين كي و چگونه به خلوت خيال او راه يافته بود. زير لب غريد:
- لعنت به تو رابين. بالاخره ديوونه ام مي كني. چرا بايد تصور كنم تو مياي تو اين اتاق؟
بعد شالش را از روي دوش برداشت و با عصبانيت روي صندلي پرت كرد. تغيير و جابجايي هوا نسيم آرامي را ايجاد كرد كه باعث شد كاغذي از روي ميز پايين بيفتد. خم شد و كاغذ را كه كه به پشت روي زمين افتاده بود برداشت. بليط هواپيما به مقصد ايران و به نام (( مسيو رابين رايان)).
كيميا لحظه اي كاغذ را در ميان انگشتانش فشرد و شامه اش را از عطر خوشبوي رابين كه در اتاق پيچيده بود پر كرد و زير لب زمزمه كرد، (( كي باور مي كنه رابين، وقتي خودم هم نمي تونم باور كنم؟))
***
روز بعد، زماني كه كيميا بعد از آخرين كلاسش پا به محوطه دانشگاه گذاشت، رابين در گوشه اي زير درختي كز كرده و نگاهش به نقطه نامعلومي گره خورده بود. كيميا بي اختيار به سوي رابين قدم برداشت و وقتي مقابلش رسيد او را چنان غرق در خود ديد كه حتي متوجه كيميا نشد. لحظه اي در سكوت ايستاد و به حالت معصومانه نگاه رابين خيره شد. بعد آهسته نزديك شد و گفت:
- عصر بخير.
romangram.com | @romangram_com