#الهه_شرقی_پارت_437

كيميا خيلي سريع آماده شد و نزد مادر آمد. مادر با تعجب نگاهش كرد و گفت:

- با اردلان مي ري؟

- آره ماشين كه نيست. با اردلان برم راحت تره.

مادر خنده اي كرد و پاسخ داد:

- ه به اون دوونه بازي ديشبت، نه به كار امروزت. ما كه از كارهاي تو سر در نياورديم.

- فعلاً خداحافظ مادر جون.

- به سلامت عزيزم. زود برگرد.


romangram.com | @romangram_com