#الهه_شرقی_پارت_42

- باشه عزيزم، ولي در مقابل، دلم مي خواد تو هم به من قول بدي كه مواظب خودت باشي.

- منم قول مي دم مادر جون. شما اصلاً نگران نباشيد.

مادر براي پنهان كردن اشكهايش، از كيميا روي گرداند و به سوي در اتاق رفت و در همان حال گفت:

- زرشگ و زعفرون و سبزي خشك برات گذاشتم. چهار مغز هم يه كيسه پر كردم ولي نبات يادم رفته. برم بذارم نكنه اونجا سرديت بشه.

كيميا در حالي كه خروج مادر را نگاه مي كرد، با صداي بلند خنديد و گفت:

- اين همه سال تو تهرون سرديم نشده، حالا حتماً اونجا سرديم مي شه.

مادر از بيرون در با صداي بلند پاسخ داد:


romangram.com | @romangram_com