#الهه_شرقی_پارت_412
- من كه دارم مي سازم مادر من. اينا با من نميسازن. برادر بنده از اون سر دنيا بلند شده اومده اينجا، شده دلال محبت!... آقا كاوه چرا اون روزي كه بنا بود ما از هم جدا بشيم نيومدي؟ حتي يه زنگ هم نزدي. گفتي زندگي خصوصي آدما به خودشون ارتباط داره. حالا چي شده؟
كاوه با عصبانيت پاسخ داد:
- مثل اينكه خوبي به تو نيومده خانم. هر كاري كه دلت مي خواد بكن. ما رو ببين كه براي كي داريم دل مي سوزونيم.
- اون وقتي كه بايد دل مي سوزوندي كجا بودي؟ من الان هيچ نيازي به اين پسره ي عوضي ندارم. تموم شد و رفت.
سالومه خسته از بحث آنها با دلخوري گفت:
- اگه بناست همين طوري با هم بجنگيد، من پياده مي شم. اِ... اعصابم رو خرد كرديد. ديگه بسه. كاوه ساكت شو ديگه.
- حق با توئه عزيزم. من معذرت مي خوام. فعلاً ديگه صحبتي در اين مورد نمي كنيم. قبولهع كيميا؟
romangram.com | @romangram_com