#الهه_شرقی_پارت_405

- اونم حاضرن. مياي يا نه؟

- معلومه كه ميام خانم محترم. لطفاً حنجره تون رو آزار نديد، اومدم.

مادر پاسخ ديگري نداد و كيميا خيلي سريع لباس پوشيد و با عجله از پله ها پائين رفت. حق با مادر بود. همه حاضر و منتظر ايستاده بودند. كاوه به محض ديدن او با خنده گفت:

- بد شد بزت رو نياوردي. زير پامون كلي علف سبز شده... خيلي دلم مي خواد بدونم اون بالا چي قايم كردي كه نمي توني ازش دل بكني.

- بزم رو ديگه.

همه خنديدند. پدر سوئيچ را به طرف كيميا گرفت و گفت:

- ماشين رو ببر بيرون كه ما اومديم.


romangram.com | @romangram_com