#الهه_شرقی_پارت_380
كاوه دست كيميا را گرفت و او را به سوي خود كشيد، پيشاني اش را بوسيد و در حالي كه دستش را دور بازوانش حلقه مي كرد گفت:
- هشت صبح تهران بودم.
- جدي؟ چطور شد اومدي؟
- از قبل بنا بود بيام.
- شوخي نكن! پس چرا من خبر نداشتم.
- شايد نخواستي بدوني، يعني تو حتي سراغ منو نگرفتي كه بخوان بگن تشريف نحسم رو ميارم؟
كيميا خنده اي كرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com