#الهه_شرقی_پارت_378

صداي در رشته افكارش را از هم گسيخت و با صدايي خواب آلود از داخل گفت:

- سلام مامان. صبح بخير. لطفاً بيايد تو.

اما به جاي دست مادر، دستي مردانه از لاي در تو آمد و چند بار بالا و پايين رفت. اين مسلماً دست پدر نبود، چون خيلي جوانتر بنظر مي آمد.

در يك لحظه تمام بدن كيميا را تا مغز استخوان لرزشي آزاد دهنده فرا گرفت. دندانهايش بشدت به هم مي خوردند و به او اجازه نمي دادند حتي يك جمله بگويد. (( او اينجا بود. پشت در اتاقش و برايش دست تكان مي داد)). تپش قلبش آنچنان شديد بود كه احساس مي كرد قلبش درون دست راستش كه روي سينه اش قرار داشت مي تپيد. به زحمت و با صدايي لرزان، نفس نفس زنان گفت:

- بفرماييد.

و آرزو كرد كسي كه پشت در است هرگر وارد نشود اما در تا آخر گشوده شد و پس از مكث كوتاهي پاي كشيده و مردانه اي قدم به درون اتاق گذاشت. كيميا چشمانش را محكم بست و منتظر شد تا صداي او در اتاقش بپيچد و دستش را محكم روي سينه اش فشرد تا او صداي ضربان قلبش را نشنود. لحظاتي سكوت برقرار شدو لحظاتي سخت و كشدار و كشنده و بعد صدايي در گوش كيميا پيچيد:

- شنيدي مي گن فلاني چشم ديدن ما رو نداره. اون تويي ها.


romangram.com | @romangram_com