#الهه_شرقی_پارت_358

و بعد به گوشه اي از اتاق رفت و مشغول صحبت شد بعد از چند لحظه مكالمه اش پايان گرفت و رو به كيميا كرد و گفت:

- رابين بود، خودش به خودش زنگ زده، مجبور بود كه بره خيلي هم عجله داشت وگرنه پرواز رو از دست مي داد.

كيميا كه اكنون از آمدن رابين كاملاً نااميد شده بود اندام خود را شل كرد و چشمانش را روي هم گذاشت. بي آنكه بخواهد ناله مي كرد و هرچه سعي مي كرد صداي ناله اش را در سينه خفه كند امكان نداشت.

لحظات به سختي طي مي شد و او در حالتي بين خواب و بيداري احساس درد شديدي در اندامها و سرش داشت. بالاخره چشمانش را باز كرد نگاهش با نگاه وحشي و هميشه خندان رابين گره خورد. رابين لبخند زيبايي زد و گفت:

- بسيار خب الهه شرقي. تو بردي من برگشتم و تا وقتي كه تو خوب نشي هيچ جا نمي رم.

كيميا سعي كرد حرفي بزند يا لااقل نگاهش كند ولي توان باز نگاه داشتن چشمانش را نداشت و زماني كه پلكهايش را با سختي و درد روي هم گذاشت هنوز نمي دانست آيا واقعاً رابين بالاي سرش بود يا او تنها تصور كرد.

***


romangram.com | @romangram_com